تبليغاتX
Shahrak Shargh
دیگه خیلی دیره !!!

      

 

       خانم جوانی در سالن منتظر نوبت پروازش بود .

       از آنجایی که باید ساعات بسیاری را در انتظار می ماند ، کتابی خرید . البته بسته ای کلوجه هم با خود آورده بود .

       او روی صندلی دسته داری در قسمت ویژه فرودگاه نشست ، تا در آرامش استراحت و مطالعه کند .

       در کنار او بسته ای کلوچه بود ، مردی نیز نشسته بود که مجله اش را باز کرد و مشغول خواندن شد .

       وقتی او اولین کلوچه اش را برداشت ، مرد نیز یک کلوچه برداشت .

       در این هنگام احساس خشمی به او دست داد ، اما هیچ چیز نگفت . فقط با خود فکر کرد : " عجب رویی داره ! اگر امروز از دنده چپم بلند شده بودم چنان نشانش می دادم که دیگه همچین جراتی به خودش نده ! "

        هر بار که او کلوچه ای برمی داشت ، مرد نیز با کلوچه ای از خود پذیرایی می کرد . این عمل او را عصبانی تر می کرد ، اما نمی خواست از خود واکنشی نشان دهد .

        وقتی که یک کلوچه باقی مانده بود با خود فکر کرد : " حالا این مردک چه خواهد کرد ؟ "

        سپس ، مرد آخرین کلوچه را نصف کرد و نیمه آن را به او داد . "

        " بله ؟! دیگه خیلی رویش را زیاد کرده بود . "

        تحمل او هم به سر آمده بود .

        بنا بر این ، کیف و کتابش را برداشت و به سمت سالن رفت .

        وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت ، در کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد ، در نهایت تعجب دید که بسته کلوچه اش ، دست نخورده آنجاست.

        تازه یادش آمد که اصلا بسته کلوچه اش را از کیفش در نیاورده بود .

        خیلی از خودش خجالت کشید !! متوچه شد که کار زشت در واقع از جانب او سر زده بود .

        مرد بسته کلوچه اش را بدون اینکه خشمگین  ، عصبانی یا دیوانه شود با او تقسیم کرده بود ، ...

        و اکنون دی گر زمانی باقی نبود که او در مورد رفتار خود توضیجی دهد ... یا عذر خواهی کند !

 

 

چهار چیز  هرگز قابل جبران نیست :

سنگی که پرتاب شده باشد .

حرفی که از دهان خارج شده باشد .

فرصتی که از دست رفته باشد .

زمانی که سپری شده باشد !



لینک ثابت نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 2:22 قبل از ظهر  توسط امیر  | 


1فروردين 1386 شمسي برابر با 3745 ايراني

سال 86 را سال كورش كبير نام نهاده ايم.حتي اگر در صفحه ي تقويمي و صفحه ي تلوزيوني نيايد.



به نام اهورای پاک که کوروش ها را آفرید. آرش از کوه دماوند وطن را نگریست

و صدا زد: کوروش! مام میهن تنهاست ، نکند بار دگر رنج سکندر بیند

و هزاران کوروش.... و هزاران آرش.....

ای آریایی!

در انتظار کدامین سوار سفید پوشی که تو را به سرزمین آرزوهایت برساند ، نشسته ای !؟

به سرزمین کوروش ایمان بیاور که اینجا بهشت ماست...



کورش کبير : يکي از بزرگترين پادشاه تاريخ ايران و جهان که بدليل اخلاق و منش و کردار نيک نامش در تاريخ به ثبت رسيد . او اولين اعلاميه حقوق بشر و آزادي انسانها را در جهان صادر کرد . او نيز پيرو دين بهي زرتشت بود . که همواره تاريخ از او به عنوان يکي از نوابغ بشريت نام ميبرد . او پادشاه ماد را شکست داد . پادشاه ليدي را نيز مغلوب ساخت و بابل را که يکي از بزرگترين مراکز جهان آن روزگار بود به کلي فتح کرد و پس از ورود به بابل به احترام به خداي مردوک آنان تاجگذاري نمود تا حسن نيت خويش را به ملت مغلوب به اثبات برساند به صورتي که آنان وي را فرستاده خدا ميناميدند. پس از آن بناي بزرگترين شاهنشاهي و امپراتوري تاريخ را بنا نهاد که در نهايت در سال 528 قبل از ميلاد در جنگ با سکاهاي خونريز کشته شد . هم اکنون تنديس اين بزرگ مرد در سيدني استراليا و يکي از پارکهاي بزرگ ايالات متحده و سازمان ملل متحد از طلاي خالص نصب ميباشد و اعلاميه او در سازمان ملل نقش سمبل آزادي و دموکراسي را براي نخستين بار در جهان ايفا ميکند .

* * *

شب است.شبي تاريك و بلند.روزگاري كه انيران در مرز هاي سرزمين بنشسته در كمين.چشم هايشان تيز و تيره به داشته هايمان و برق نفرت و تظاهر به نداشته هايمان.و ما اينك در اين شب سياه بلند ، از سپيده آمده ايم.ما با خود طلوع را به چشم ديده ايم و آن اهريمنان در برون مرز طلوع خود را پوسيده اند.ما به پشته ي خود نگاهي مي اندازيم.سرزمين ايران طلوع فرهنگ و اوج خود را به 2500 سال پيش مي بيند.آن زماني كه مردماني با فرهنگ چند هزار ساله خوي جوانمردي آموختند.مردمي از تبار جمشيد كي،مردمي از تبار كيومرث ، مردمي از تبار فريدون.همان ها كه تاج بر سر فريدون ها و جام در دست جمشيد ها گذاردند.آن مردمي كه در هزاره هاي پيش آزمون و خطا ها كردند و فرهنگ خود را از پلشتي ها پاك نمو دند و عصاره ي اين فرهنگ را در دو هزار پانصد سال پيش به تاريخ عرضه داشتند.چكيده اي از آزادگي و دادگري،فرزانه گي و خردمندي.چكيده اي كه با خود پيام آور رهاي بردگان بود .چكيده اي كه با خود پيام آور آزادي هاي اجتماعي بود.چكيده اي كه همراه با خود آزادي اديان را به صورت رسمي بسط داد.آري كورش.كورش هخامنشي.شاه شاهان.سرور بزرگان تاريخ ايران.بزرگ ترين منادي حقوق انساني در تاريخ جهان.و اوست ما را راه بر.اوست پشته ي من.اوست پشته ي تو.اوست معناي فرهنگ ايران.اوست معناي فرهنگ انسان.

و در اين شب سياه كه تيرگي در مرز هاي كشور به كمين است اينك ماييم.ماييم كه اورا به آگاهي تاريخي خود مي بينيم.گواه ميگيريم تاريخ را كه چون او پادشاه و فرمانرواي نبود در تاريخ جهان كه در عين صلابت و قدرت ، هيچگاه حقوق انساني را زير پا نگذارد و گواه ميگيريم او بود كه ميراث گرانقدر انساني وطن پرستي ايراني را براي آيندگان خود به جا گذاشت تا از تخمه ي فرهنگ او آزاد مردان و بزرگاني چون داريوش بزرگ ، خشايارشا،سورنا،انوشروان دادگر ، شاپور بزرگ،حكيم سخن فردوسي توسي،شيخ الريس بوعلي سينا،فيلسوف بزرگ محمد ذكريا رازي،خوارزمي،سعدي و حافظ شيرازي، خيام بزرگ ، مولانا جلال الدين ، نظامي گنجوي ، بابك خرمدين ، ابومسلم خراساني تا ستارخان و شيخ خياباني و دلاوران استبداد ستيز و مصدق و قوام السلطنه و دلير مرداني كه در ميادين هشت سال دفاع مقدس جان در راه وطن خود نهادند ، پروريده شوند.

اينك ما پر غرور و با صلابت مي گوييم ما فرزند كورش هستيم ما فرزند فردوسي هستيم و فرزند ستارخان هستيم و با تمام وجود ارزش هاي ملي خود را پاس مي داريم و به هيچ قيمتي حاضر به از دست دادن آنها نيستيم.ما مردم ايران از خراسان تا چابهار،از چابهار تا خرمشهر هميشه خرم و ايراني،از خرمشهر و آبادان تا آذربايجان و ارس يك صدا به ميراث گرانبهاي انساني وطن پرستي خود احترام مي گذاريم و دست برادري را به هيچ ترفندي از هم رها نمي كنيم.

و اينك ما به عنوان نماد وحدت و همبستگي ملي و به پاس شكوه و شكوفايي فرهنگ ايراني در دو هزار و پانصد سال گذشته ، با نام و نمادي چون كورش كببير ، خواهان آنيم كه سال هزار و سيصد و هشتاد و شش خورشيدي ، به نام نامي و نام آور و معناي بزرگ انسان واقعي و نماينده و منادي حقوق واقعي انساني ، كورش كبير نام گذاري شود.
http://cyrusthegreate.persianblog.com/



آسوده بخواب که فرزندان راستين تو ايران را از تازيان بازپس خواهند گرفت

ما پیروزیم چون حق با ماست




سال نو مبارک






لینک ثابت نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 2:29 قبل از ظهر  توسط امیر  | 


نوروز 1386


سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است .
نوروز يك جشن ملي است ‌وجشن ملی را همه ميشناسد که چيست .
نوروز هر ساله برپا ميشود و هر ساله از آن سخن ميرود. بسيار گفته اند و بسيار شنيده ايد ؛
پس به تکرار نيازی نيست ؟ چرا هست . مگر نوروز را خود مکرر نميکنيد ؟
پس سخن از نوروز ر انيز مکرر بشنويد . در علم و ادب تکرار ملال آور است وبيهوده ؛ «عقل» تکرار را نمیپسندد ؛
اما «احساس» تکرار را دوست دارد طبيعت تکرار را دوست دارد جامعه به تکرار نيازمند است .
طبيعت را از تکرار ساخته اند ؛ جامعه با تکرار نيرومند ميشود ؛
احساس با تکرار جان ميگيرد و نوروز داستان زيبايی است که در آن ، طبيعت ، احساس و جامعه هر سه
دست اندر کارند.
نوروز تنها فرصتی برای آسايش ، تفريح و خوشگذرانی نيست ؛ نياز ضروری جامعه ، خوراک حياتی يک ملت است . دنيايی که بر تغيير و تحول ، گسيختن وزائل شدن ؛ در هم ريختن و از دست رفتن و از دست رفتن بنا شده است ، جائی که در آن ، آنچه ثابت است و همواره لايتغير و هميشه پايدار تنها تغيير است و ناپايداری ،
چه چيز ميتواند ملتی را ، جامعه ای را در برابر عرابه ی بيرحم زمان از زوال مصون دارد ؟
در آن هنگام که مراسم نوروز را بپاميداريم ، گويی خود را درهمه نوروزهای که هر ساله در اين سرزمين برپا ميکرده اند ، حاضر ميابيم و در اين حال صحنه های تاريک و روشن و صفحات سياه و سفيد تاريخ ملت کهن ما در برابر ديدگانمان ورق ميخورد ، رژه ميرود .
نوروز همه وقت عزيز بوده است ؛ در چشم مغان ، در چشم موبدان ،
در چشم مسلمانان و در چشو شيعيان مسلمان . همه نوروز را عزيز شمرده اند و با زبان خويش ،
از آن سخن گفته اند .
چه افسانه زيبايی ؛ زيباتر از واقعت ! راستی مگر هر کسی احساس نميکند که نخستين روزبهار،
گوئی نخستين روز آفرينش است . اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است ، مسلماً آن روز ، اين نوروز بوده است ....
وما در اين لحظه ، در اين نخستين لحظات آغاز آفرينش ، نخستين روز خلقت ، روز اورمزد ، آتش اهورايی نوروز را باز برميافروزيم و در عمق وجدان خويش ، بپايمردی خيال ، از صحراهای سياه ومرگ زده ی قرون تهی ميگذريم
و در همه ی نوروزهايی که در زير آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمين ما برپاميشده است ، باهمه ی زنان و مردانی که خون آنان در رگهايمان ميدود و روح آنان در دلهايمان ميزند شرکت ميکنيم و بدينگونه ، «بودن خويش» را ، بعنوان يک ملت ، در تند باد ريشه برانداز زمانها و آشوب گسيختن ها و دگرگون شدنها خلود ميبخشيم و، در هجوم اين قرن دشمنکامی که ما را با خود بيگانه ساخته و،«خالی از خويش » برده رام و طعمه زدوده از«شخصيت» اين غرب غارتگر کرده است ، دراين ميعادگاهی که همه نسلهای تاريخ و اساطير ملت ما حضور دارند ، با آنان پيمان وفا ميبنديم و«امانت عشق»را از آنان به وديعه ميگيريم که«هرگز نميريم» و «دوام راستين » خويش را بنام ملتی که دراين صحرای عظيم بشری ، ريشه در عمق فرهنگی سرشار ازغنی و قداست و جلال دارد و برپايه «اصالت» خويش ، در رهگذر تاريخ ايستاده است ، «برصحيفه عالم ثبت » کنيم .(safa30t)

پیشاپیش سال نو رو به تمام دوسنای گلم تبریک میگم
امیدوارم سال خوبی داشته باشید




لینک ثابت نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 6:8 قبل از ظهر  توسط امیر  | 


سلام

محرم امسال هم گذشت ( دهه ی محرم ) ایشالا که دعا هاتون در درگاه

حق مورد قبول واقع شده باشه

این ده روز رو رفته بودم یزد و دسترسی به اینترنت نداشتم

خلاصه ببخشید اگه تاخیر داشتم ....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

می خوام یه کم در باره ولنتاین برا تون بگم

البته برای اونایی که با این روز خیلی خیلی مهم آشنایی ندارن

یکی از روشهایی که می توان توسط آن حتی در طول یال یکبار محبت را

آنطور که شایسته است در طبق اخلاص گذاشت و مقابل روی معشوق

 گرفت ، سنت " ولنتاین " است که به حرمت " ولنتاین قدیس " شهید

 عشق ، آنروز را " روز عشق " نامیده اند ...

ولنتاین قدیس ، یکی از روحانیون مسیحی که در زمان کلودیوس دوم ،

امپراتور روم می زیسته ، است . این امپراتور ازدواج را در زمان خود ممنوع

می کند تا مردان برای پیوستن به ارتش او وابستگی خانوادگی نداشته

باشند ، اما ولنتاین که کشیش جوانی بوده ، بطور پنهانی دختران و پسران

 را به عقد یکدیگر در می آورده و سرانجام نیز جانش را بر سر این کار می

 گذاشت .

از آن پس چهاردهم فوریه مصادف با بیست وپنجم بهمن ماه را " روز ولنتاین

 " که همان روز عشق وعشاق است نا مگذاری کردند ، روزی که تمامی

عاشقان و دلدادگان در سراسر پهنه ی زمین آنرا پاس می دارند ، به یکدیگر

 هدایای زیبا و بامزه ی عاشقانه می دهند ،لباسهای قرمز می پوشند و با

 انواع شکلاتها وکاکائو های خوشمزه از یکدیگر پذیرایی می کنند ... و به

 این شکل گرامیداشت این روز ، یاد و خاطره ی مردی که بنیان خانواده ی

 عشق می ورزید و بار دیگر آنرا بنا نهاد را به جشن و شادی می پردازند .

پس چه زیباست اگر به این بهانه های کوچک نیز بتوانیم راههایی برای ابراز

 عشق بیابیم .

راستی به بیست و پنجم بهمن چیزی نمونده ها

برا عزیزاتون ، یا بهتر بگم ، برا عشقتون کاری کردید . . .

ایشالا که به فکرش بودید و هستید . . .

یه هدیه ، حتی اگر خیلی کوچیک باشه ارزشش رو داره

ــــــــــــــــــــــــــــــ

بهترین هدایا ، هدایایی هستند که با رشته های قلبتان پیوند خورده باشد

" مارک تو آین "

----------------------

اینکه با چه حالتی هدیه تان را به معشوقتان تقدیم می دارید ،

شخصیت شما را بیشتر از ارزش هدیه نشان میدهد .

"یوهان کاسپارلاواتر "

-------------------

این گلم هدیه ای ازطرف من برای شما

دوستون دارم



لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط امیر  | 


منو باش

منه دیونَرو باش ، نفهمیدم تو بی رحمی

 

همه ی مشکلم این بود که حرفامو نمی فهمی

 

منو باش ، نفهمیدم تو بی ذوقی بی احساسی

 

دوروغهِ اینکه میگفتی محو گل یاسی

 

منه دیونَرو باش ، شکستم با شکست تو

 

تو مردابی افتادم یه عمره با دو دست تو

 

منه دیونَرو باش ، برای تو گریه میکردم

 

تو رو باش ، نفهمیدی تو شعرم گم شده دردم

 

منه دیونَرو باش ، به پای چشم تو سوختم

 

ولی با این همه سوختن تو با من بد شدی کم کم

 

منه دیونَرو باش ، برای عمرت قسم خوردم

 

باهات موندم باهات ساختم برات سوختم واست مردم

 

منه دیونَرو باش ، به حرفای تو خندیدم

 

فقط یک گل تو رویام بود اونم آخر برات چیدم

 

منه دیونَرو باش ، به خوبیم عادت دارم

 

شکستی قلبمو ، ولی ندیدم رنگِ فریادم

 

منه دیونَرو باش ، سوزوندم روزهامو

 

خوشی رو تو خودم کشتم ندیدم رنگ فردارو

 

منه دیونَرو باش ، کشیدم ناز چشماتو

 

خیلی سخته بودن تو ، خیلی تلخه برام باتو

 

منه دیونَرو باش ، خیال کردم تو مجنونی

 

تو حتی اسم مجنونُ نگفتی و نه میدونی

 

منه دیونَرو باش ، قدِ دنیا دوست دارم

 

آره دوسِت داشتم ولی حالا از تو بیزارم

 

منه دیونَرو باش ، واست خوندم چقدر ساده

 

آخه این احساس عجیبو خودِ خدا  به من داده

 

منه دیونَرو باش ، نشستم منتظر رسوا

 

زدی زیر قولاتو گزاشتی باز منو تنها

 

منو باش ، نفهمیدم منو دیگه نمی خواستی

 

چقدر دیونه ای راستی چقدر دیونه ام راستی

 

منه دیونَرو باش ، که گفتم  پیش تو  خارم

 

یادت رفته به من گفتی ، که من بی سروپاو بی کارم

 

منه دیونَرو باش ، چقدر قصه چقدر ناله

 

حالا گفتم که از رازم که بعدها به من نگی لاله

 

منه دیونَرو باش ، تو فکرم نقشه ها داشتم

 

که یه عمر با تو بودن رو توی ذهنم میداشتم

 

منه دیونَرو باش ، بازم تو رو با کسی دیدم

 

به خودم گفتم کی بود باهاش ، دلم گفت و فهمیدم

 

منه دیونَرو باش ، که بازم دل به تو دادم

 

زدی با تیر توی قلبم سکوت کردی رو فریادم

 

منه دیونَرو باش ، که به چیت دلم خوشه

 

کدوم خوبی رو دیدم که بمونم پیشت برای همیشه

 

منه دیونَرو باش ، که از جدا شدن ترسیدم

 

چه شبایی بود که از خدا درباره ی  تو میپرسیدم

 

منه دیونَرو باش ، که هر چی گفتی گفتم باشه

 

تو دل کوچیکو صافم گذاشتم احساس دروغه تو جا شه

 

منه دیونَرو باش ، گذشتم به سادگی از گذشته ها

 

پشتمو کردم به تو ، نگاهی کردم به آینده ها

 

منه دیونَرو باش ، بادو دست تو به زمین خوردم

 

چقدر بد بخت بودم که تاحالا گولتو خوردم

 

منو باش ، که بادیدن این همه نیرنگ به سادگی ولت کردم

 

 

خدا را شکر میگم از این حکمت ، که این موجود کثیف رفت و ما بهش میگیم قسمت

 

 



لینک ثابت نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط امیر  | 


اون به عشقش نرسید

 

یکی بود یکی نبود ، یه دروغ کهنه بود

 

 یکی موند یکی نموند ، حرف راست قصه بود

 

یکی موند با غصه ها ، به غم عشق مبتلا

 

یکی رفت چه بی وفا ، با دورنگی آشنا

 

اونکه موند ریشه پوسوند ، دلشو غصه سوزوند

 

نالش از دیوه نبود ، پشتشو دوری شکوند

 

زیر آوار جفا ، دل دادش به هر بلا

 

با عشق و وفا ، راهی شد تو قصه ها

 

اونکه موند یه قصه ساخت ، اما هی هستی شو باخت

 

قصه ها به سر رسید ، اون به عشقش نرسید

 

هیشکی خوابشو ندید ، گل یادشو نچید

گم شدش تو قصه ها ، توی شهر عاشقا

 

 



لینک ثابت نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط امیر  | 


سهمم از دنيا

با زمين خيلي غريبم ، با هواي تو صميمي

ديده بودمت هزار بار ،‌ تو يه روياي قديمي

به نگاه چشم گريون ، يه فرشته رو زميني

چشامو به روت مي بندم ، تا كه اشكامو نبيني

با تو فرياد يه عمرو ، مي كشم تا اوج باور

دلهاي آبي هميشه ، مي مونند بي يار و ياور

از كجا بايد شروع كرد ، قصه عشقو دوباره

تا همه بغضهاي عالم ،‌ سر عاشقي نباره

غربت آرزوهامون ،‌ دل طاقت رو شكونده

نگو تو شهر حقيقت ، باسه ما جايي نمونده

نگو ديره باسه گفتن ، سهمم از دنيا همينه

كه تو تنهايي شبهام ، كسي اشكامو نبينه



لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط امیر  | 


يك نفر با آن سه تار كهنه اش
روزهايم را دوباره رنگ زد
شعرهاي بي صدايم را كه ديد
پا به پاشان شعر شد ، آهنگ زد


پيچك خشك دلم را آب داد
با نسيم دفترم همراه شد
تا كوير راه من را ديد ، زود
تك درختي در ميان راه شد


ديد تا من خسته و غمديده ام
ياسمنهاي دلم را ناز كرد
شب كه شد آرام توي گوش من
گفت بايد تا سحر پرواز كرد


توي چشمم با سه تار كهنه اش
شعر باران را به آرامي نوشت
ديدم او را روي ديوار دلم
با نگاهش يادگاري مي نوشت



لینک ثابت نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط امیر  | 


روزگاره

زندگی تابلوایست نیمه ی راه که ز سر منزل مقصود خبر می آرد

کار او هشدار است ٬

گر مسافر(ه) رهش بیدار است

...

زندگی هر طرفش دیوار است

گاه گاهی دری پنجره ای هم دارد

کاش میشد که خدا خانه اش پر(ه) از پنجره بود

چند تا کافی نیست همه را باید دید

...

زندگی تکه(یه) کاهیست که کوهش کردیم

زندگی کوه بزرگیست که کاهش کردیم

 

____________________________________

 

 

آره جونم آره جونم ٬ روزگاره

بی وفایی کاره یاره

نامه هامون پاره پاره

امیدامون تاره تاره

خنده هامون رنگ غصه

یا که بوی گریه داره

پرچم صلح سیاهه

این روزا خوبی گناهه

آره جونم آره جونم ٬ روزگاره

بی وفایی کاره یاره

دل شکستن ٬ دل بریدن اعتباره

غصه(ی) عشق نیمه کاره

یا تمومش اشک و آهه

کفترامون خونه دارن

اما افسوس تویه چاهه

آره جونم آره جونم ٬ روزگاره

بی وفایی کاره یاره

 



لینک ثابت نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط امیر  | 


عشق های امروزه
 

روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند

ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند

گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند

آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند

عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند

خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد

عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد

 



لینک ثابت نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط امیر  |